باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است/شمشاد خانه پرور من از که کمتر است

ای نازنین صنم تو چه مذهب گرفته ای/که خون ما حلال تر از شیر مادر است

***

پنهان کردن،

دروغ گفتن،

عادت همیشگی ما آدمها 

_درون،بیرون،میانه_

***

همیشه دلم  یک پدر منظم می خواسته

***

دلم بوی قهوه،

یک رهبر دلسوز. منظم.  گاها عصبانی.حواس جمع و دقیق 

در یک کافه نسبتا منظم میخواسته.

***

کیف پول جدیدی خریدم.

***

از دلهره هایم گم شدن در عصر تجربه های غریبه ایست که هر بار با دیدنشان، قدم میگذاری در یک خلسه حسرت آور، گویی فقط حسرت می زیسته.حسرت از هوش و آگاهی آدمی،حسرت از بوی پیرسوز مادربزرگ، حسرت از روز هایی که نگرانی هایت در مورد آدمها کمتر از نگرانی هایت در مورد تخیلاتت بود...

می دیدی و می دیدی و لذت می بردی،

می خندیدی،

در رویاهایت قهرمان جهان میشدی،

اما با گذست زمان مجبور می شوی "بپذیری"که جهان "قهرمان "نمیخواهد.

جهان "قهرمان ها" میخواهد.


منبع : |کندوی حافظ،در پردیس زندگی
برچسب ها : حسرت ,جهان ,قهرمان ,منظم ,جهان قهرمان ,نگرانی هایت